تبلیغات
بهونه ها - دختر نابینا...

بهونه ها

دختر نابینا...

در روزگار قدیم،دختری نابینا در دهکده ای زندگی می کرد که به خاطر نابینا بودن از خویش متنفر بود. او از همه نفرت داشت الا نامزدش...

 روزی، دختربه پسر گفت که اگر روزی بتواند دنیا را ببیند، آن روز روز ازدواجشان خواهد بود.... تا این که سرانجام شانس به او روی آورد و شخصی حاضر شد تا یک جفت چشم به دختر اهدا کند.... آن گاه بود که توانست همه چیز ، از جمله نامزدش را ببیند...

 پسر شادمانه از دختر پرسید: آیا زمان ازدواج ما فرارسیده ؟ دختر وقتی که دید پسر نابینااست،شوکه شد! بنابراین در پاسخ گفت :"متاسفم ، نمی تونم باهات ازدواج کنم،آخه تو نابینایی ."پسر در حالی که به پهنای صورتش اشک می ریخت ، سرش را پایین انداخت و از کنار تخت دختر دور شد. بعد رو به سوی دختر کرد و گفت:

"بسیار خوب، فقط ازت خواهش می کنم مراقب چشمان من باشی"
 

+نوشته شده در دوشنبه 1391/06/20 ساعت02:04 ب.ظ توسط هم نفس | نظرات